روزهای طلایی ما
بعد از ظهر یه دفعه هوس باقلوا کردم خیلی دلم خواست به احسان گفتم بیا بریم سوغات مجلسی باقلوا ی قزوینی بگیریم . بابایی هم استقبال کرد و رفتیم شب هم مامانم اینا اومده بودن خونمون براشون پیتزا درست کرده بودم ولی چون سینی 1 دونه بود پیتزا رو با تاخیر میخوردیم . . ولی کلی حال داد. رادوین هم کلی برای ما شیطونی میکنه و ما لذت میبریم . عاشق صندلی غذاش شده همین که میاد تو اشپزخونه میگه من رو بزار داخلش و اهنگش رو هم بزار اینقدر جالب این چیزها رو به من میفهمونه . سیم برقش رو میده به من . بعد میگه EEEEE ...









