رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

روزهای طلایی ما

     بعد از ظهر یه دفعه هوس  باقلوا کردم خیلی دلم خواست  به احسان گفتم   بیا بریم سوغات مجلسی باقلوا ی قزوینی  بگیریم  . بابایی هم استقبال کرد و  رفتیم  شب هم  مامانم اینا اومده بودن خونمون  براشون پیتزا درست کرده بودم ولی چون سینی 1 دونه بود    پیتزا رو با تاخیر میخوردیم .  .  ولی کلی حال داد.  رادوین هم کلی برای ما شیطونی میکنه و ما لذت میبریم . عاشق صندلی غذاش شده  همین که میاد تو اشپزخونه میگه من رو بزار داخلش و  اهنگش رو هم بزار اینقدر جالب این چیزها رو به من میفهمونه  . سیم   برقش رو میده به من . بعد میگه  EEEEE    ...
10 مهر 1392

شیرینی زندگیم _دندون درد رادوینم

 چند روزه که درگیر بهونه گیری و بی تابی کردن  رادوین  هستم خیلی برای دندونهای اسیابش اذیت میشه یکی تو پارک بهم گفت پیازچه  بمالی به لثه هاش  دردش رو تسکین میده .   3 ساعته تو خونه دارم راه میرم  تا اروم بگیره یا میبرمش پارک  تا مشغول بازی بشه فداش بشم . . دیروز نامزدی دوست خاله نگین بود من رو دعودت کرده بودن   خواستم شما رو ببرم ولی بابایی گفت نه من نگه میدارمش . ما رفتیم زیباشهر نامزدی ولی زودی برگشتم .    چند شب پیش با مامان جون و بابا جون و خاله نگین رفتیم شهر بازی الغدیر  خیلی خوشحال بودی  عزیزم من از خوشحالی تو خوشحالم . .       ...
7 مهر 1392

یه دست صدا نداره

کی گفته یک دست صدا نداره !!!!!! از همون یک دست ما چه صداهایی که در نمیاد !!!!!! آشپزی ، جاروبرقی ، گردگیری ، ریخت و پاش جمع کردن ، سالاد درست کردن ، آرایش کردن ، لباس تو ماشین انداختن و جمع کردن و تا کردن ، تلفن کردن ، غذا خوردن  ، رانندگی کردن ، خرید رفتن ، فیس بوک رفتن ، وبلاگ نویسی ، و ........ اون یکی دستمون هم در اختیار گل پسرمونه . . دوستت دارم پسر نازم   چند روزی هست که رادوین   هر چیزی  رو که ما انجام میدیم یا  میگیم رو زودی تقلید میکنه .  صدای  گوسفند و سگ و جوجه .... رو برامون در میاره  کلی میخنیدم .   دیروز دستش خورد به  روژ لب من  انگشتش قرمز شد بعد سریع با دست ...
7 مهر 1392

چند تا عکس

 رادوین در حال روشن کردن لباسشویی   رادوین دی جی    این کیف رو هم سودابه جون سوغاتی از انگلیس برات اورده ممنونم    رادوین تو 16 ماهگی   همه چیز رو با ee eee eee  به من میفهمونه از اینکه میتونم منظورش رو بفهمم کلی لذت میبرم  . اخه مامانها  همیشه مترجم بچه هاشون هستن. . به خاطر دندوناش دستش تا مچ تو دهنش هست . و اب دهنش  راه افتاده . پسر نازم امیدوارم این روزهای سخت زودی نموم بشه .  ...
5 مهر 1392

هوای پاییزی

 امروز صبح با نسیم پاییزی از خواب بیدار شدم  خیلی مزه داد   ساعتها رو که کشیدیم جلو احساس میکنم که بیشتر خوابیدم    رادوین بهتر شده  ولی هنوز  علائم سرماخوردگی رو داره     چند روزه که براش گوشت کباب میکنم میخوره خیلی دوست داره خودمونم همین رو میخوریم اخه به خاطر  سرماخوردگی غذای سرخ شده نمیزارم با سوپ هم سیر نمیشیم که   مجبور هستیم همش کباب بخوریم .     صبح کلاس تنیس داشتم   ولی دیر از خواب بلند شدم   نتونستم صبحانه کامل بخورم  فقط کیک و شیر خوردم  به خاطر همین جون نداشتم   بازی کنم  این جلسه زیاد جالب نبودم  قراره چند ما...
1 مهر 1392

سرماخوردگی _مهر ماه

   چند روز دیگه اول مهر میشه یادش بخیر  چقدر دوست داشتیم زودی بریم مدرسه و  من یادمه که همیشه کتابام  رو بو میکردم دلم میخواد باز مثل اون روزها  دنبال سرویس مدرسه بدوم تا جا نمونم .  و  دست به سینه بشینم  تا معلم بگه نیلوفر(رومینا)دهقانی   جز بچه های  خوب کلاسه ها. منم کلی ذوق مرگ میشدم   همیشه جز بچهای  ساکت و منظم و حرف گوش کن بودم .  شیطونی هامو بیرون کلاس میکردم چه خوش میگذشت . روزهای خوب دانشگاه با بچه ها شیطونی میکردیم کلی میخندیدیم پسرهای کلاسمون رو اذیت میکردیم .    3 روزه که  3 تایمون سرماخوردگی شدید گرفتیم  رادوین   عزیزم  بینی اش...
30 شهريور 1392

روزهای شیرین با رادوین عزیزم

 سلام  به روی ماهت به چشمون سیاهت  رادوین عزیزم   یکشنبه ایی با مامان جون(مادرشوهری) و دوستای خوبش 15 نفر شدیم.  خونه دختر خانم قوسی  که تازه زایمان کرده بود رفتیم   من شما رو خوابوندم تا اگه من نی نی ارتین رو بغل کردم شما اذیت نشی ولی زودی بیدار شدی و نزاشتی من ارتین کوچولو رو بغل بگیرم حتی به مامان جون هم اجازه بغل کردن ندادی. با دوستای مامان جون  کلی گفتیم و خندیدیم و خوش گذروندیم و کلی هم رقصیدیم   بعد دوستای مامان جون  میگفتن  ما به شما عروس مادرشوهر حسودیمون میشه اخه خیلی باهم خوبید همه جا با هم میرید   بعد گفتن که خدا کنه ما هم همچین عروس خوبی پیدا کنیم منم ...
26 شهريور 1392

اواز خوانی

این قشنگترین اواز دنیاست ... راست میگم باور کن من از شنیدنش مست میشم دیونه میشم میرم پیش فرشته ها مست بر میگردم همون اوازی که رادوین جونم موقع خوردن شیر قلوپ قلوپ ام ام اممم هوم هوم ... رادوین جونم خوب میدونی که من چقدر این اواز رو دوست دارم  به خاطر همینه که نصفه شبه که بیدارم میکنی واسه شیر خوردن. این اواز رو میخونی تا تو دلم غر نزنم  مهم نیست که من چقدر خواب الودم  مهم نیست که من چقدر سرم درد میکنه مهم اینکه من با شنیدن این اواز همه چیز رو فراموش میکنم وقتی میگم تو عشق من برای همین کاراست دیگه  تو شیرین ترین ترانه زندگی من و بابایی هستی به خاطر دل من مادر هم که شده ب...
23 شهريور 1392

یه روز خیلی عالی در رسنوران برج میلاد

سلام رادوین عزیز  سه شنبه ای الهه جون و مبین جون  بعد از یه غیبت طولانی اومدن خونمون و یه بلوز خوشگل هدیه آوردن.  خیلی  شیرین  با هم بازی میکردید چهارشنبه ای هم رفتیم برات لباس پاییزه خرید کنیم. توی مارک بنتون برات چیز مناسب پیدا نکردم و قراره فردا بریم تندیس یه فروشگاهی بود به اسم اچ اند ام و لباسای خوبی داشت ولی فرصت نکردیم اون روز برات خرید کنیم. دیشب رفتیم خیام ولی لباس خوب و مارک برات پیدا نکردم. همه درجه سه چینی بود.  بابایی مارو برد رستوران گردون برج میلاد ولی ما نتونستیم شما رو ببریم بالا. خاله نگین و مامان جون شمارو پایین نگه داشتن و کمک بزرگی شد. من و بابایی رفتیم بالا شب خیلی خوبی بود. غذاهای خیلی ...
22 شهريور 1392